در میان صعود قله ی لبهایت در وسعت بوسه دشت سرسبز چشمانت کویر تشنه ی سکوت در چشمه ی چشمانت در واج آرایی عین عقیده ی عاشقان عاقل عشق بر وزن منطق منتفی ست وای چقدر فلسفی شد می شود در قله ی قلبت نشست؟؟؟ اره چرا نشود؟ تازه قلعه ی عقلت جای دنجی ست برای نشستن دژبان آراسته نمیخواهی؟
ساده میگم دوس دارم باهم بریم بیرون من و تو با ماشین جایی که ترافیک نباشه تو حواست به من فقط نباشه من حرف بزنم تو گوش کنی دوست دارم بین حرفای عامیانه که داریم یه چیزی بگم اینطوری - عزیزم میدونی تمام فاکتورهایی که تحویل دادی اشکال داش هیچکدومشون جمعکل نخورده بود میدونی هیچکدوم تاریخ نداشت
تو همینطوری ک گیج میزنی و حواست داره پرت میشه بگم
ولی خوب یه چیزی هست...
همینطور که گیجی من بگم
تمام فاکتورهایی که از خودت به دلم تحویل دادی جمعکل داشت جمع همش میشد عشق هم تاریخ داشت هم جغرافیا هم دل داشت هم همدل